سلامم
به همه شماااا




.jpg)


.jpg)
.jpg)
.jpg)





عکسام تموم شد
ولی حس می کنم جای یه چیزی کمه
فکر کردن*
فکر کردن*
در یهویی باز می شود و کاچان عصبانی وارد می شود
کاچان: پولای منو تو برداشتی؟!
من که با حر ف کاچان یادم می یاد جای چی کمه می پرم می رم اشپزخونه
کاچان هم دنبالم می یاد
من: کاچان برو اون اشغال هارو بزار توی کوچه بیا بو می گیره بمونه
کاچان عصبی تر می گه: به حرف من گوش کن دختره ی بــــــــــــــــاکــــــــــا
من: عههه به حرف من گوش کن برو بزار تو کوچه که بو نگرفته
کاچان زباله ها رو بر می داره
متعجب می گه: من که همین دو ساعت پیش اشغالارو گداشتم بیرون پس چرا این انقدر سنگینه نکنه اون دو وجهی رو انداختی توش
من: نه بابا اشغال هندونس
کاچان: بعد تو که شپش ته جیبت ملق می زنه پول این همه هندونه رو از کجا اوردی؟!
من: از تو کیف تو
کاچان: ...
کاچان: ...
کاچان: شینهههههههه
و می افته دنبالم و می خواد منفجرم کنه
که یهو میدوریا می یاد می گه : چی شده؟
منم می پرم پشت میدوریا
می گم: این منو اذیت می کنههه 😭😭😭
کاچان: چه خوب حالا جقتتون رو با هم می کشم
منو و می دوریا دو پا داشته و دو پا دیگر داشته و فرار می کنیم
حالا با پول کاچان چه کردم
عکسا رو ببینید


.jpg)

ولی خب اینا الگوم بود ولی در اخر این شد

من همچان حس می کنم یه چیز کمه
پس می شتابم پیش المایت تا راهنمایی نیکو گیرم
و المایت را در حال خواندن حافظ می بینم
و می رم پیشش می گم این چیه دستت
المایت: کتاب حافظ
من : خب داری چی کار می کنی
المایت: دارم فال می گیرم
و در این هنگام یادم می افته که مادر همیشه فال حافظ می گرفت موقع شب یلدا
پس کتاب را از دست آلمایت دزدیده و به سمت کرسی شب یلدای خود می رم
خب نیت کن
بعدش
رو بزن
خسته شدم
تا پست یعد بای بای
شب یلدای خوبی داشته باشید


















به اوتاکولند خوش آمدید